دایره کامل

چی شد...!

همیشه دوس داشتم راحت بنویسم!

ولی نمیدونم چرا هیچوخ نشد....چقد حرف دارم واسه گفتن....!جالبه من آدم پرحرفیم...ولی در واقع حرفایی که دوس دارم بزنمو هیچ وقت نمیزنم!!!وبه طبعش رفتارمم عوض میشه تو موقعیتا...!

بعضی اوقات مشکلم اینه که زیادی محتاطم.....محتاط همه چی....!

بعضی اوقات کسی که باید باشه نیس....در واقع همیشه اینجوریه!!!همیشه کسی که نمیخای باشه هس و برعکس!

کلن زندگی پیچیده شده....!

   + مریم ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

شروع این روزا...!

راستش فک نمیکردم پزشکی انقد سخت باشه......!
یه سختیه شیرین !

   + مریم ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment نظرات ()

This Year

سال 90 واسه من خیلی زود تموم شد...یه جورایی ام خیلی ازش استفاه نکردم...

جالبه 90 خیلی مریض بودم.....و البته روز دوم 91 هم دوباره مریض شدم!

امیدوارم این پروسه ادامه نداشته باشه.!

امیدوارم واسه همه سال پرباری باشه....از همه لحاظ

پ.ن. از اینجام به دوستای وبلاگیم سال نو رو تبریک میگم....نمیدونم چرا نمیشه کامنت بذارم...تلاشمو میکنم البته!

 

   + مریم ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٤
comment نظرات ()

everything new...

سلام....

جالبه از چیزایی که واسم عادی بود دور شدم...و تازه فهمیدم چه تعلق خاطری ! بهش دارم....!....خوبه که آدم به یه چیزایی برسه....!
اینکه خیلی با خیلیا فرق داره..!

اینکه همیشه همون چیزی که میخای نمیشه....!
اینکه نمیدونی خوبه یا بد که از چیزی یا کسی که میخای بگذری....!
اگه دقت کنی میبینی زندگی ینی اینکه یه سری چیزارو نمیخای ولی داری و اینکه یه سری چیزارو میخای ولی نداری.....حالا هرچی بیشتر باشه این چیزا زندگی سخت تره...!این چیزا مادی نیستا.....خیلی ابعادو شامل میشه....رابطه ها...رفتارت....محیط...و هرچی این چیزا کمتر باشه راحت تری.....تعدادشونم به خودت بستگی داره!

و دقیقا رشد ینی این ....و نیازمند آداپت شدنه !!

 

   + مریم ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

 

چه بد شده این دنیای مجازی......!

.

.

 .

چرا آدما قرارایی که میذارن یادشون میره...!!
اولیش خودم......!
بدتر اینه که قرارایی که با خودم میذارمم یادم میره...!نمیخام به بی ارادگی یا سست عنصر بودن ربطش بدم!!!
حداقل اراده و عنصرم! واسه خودم ثابت شده......ولی تو این زمینه نمیدونم چرا به کار نمیاد.....هیerror میده!!!شاید فقط تو این زمینه باید به کار بیاد...ینی وقتی اراده و عنصر! معنی میده که قراری باشه...حالا چه با خودت چه با یکی دیگه...نکنه اینجوری باشه!!.....پس در واقع میشه گف یه ذره میلنگه...بعضی جاها کار میکنه.....بعضی جاها نه!....هه........شاید غلبه احساس جای خرابشه...!توازنش خوبه.......!شیطانیکی بهم بگه چرا نمیری بخابیییییییی

 

یوهووو.....دارم از بیکاری در میام..!!!!نیشخند

 

(اون بالایی ربطی به این پایینی نداشتااا!)

   + مریم ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

sad eyes

 

sad eyes never lie......

 

 

   + مریم ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٤
comment نظرات ()

لال

از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد،

 لال می شوی.

   + مریم ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

جماعت....چه رنگیه؟!

 

میگه همرنگ جماعت شو.......نمیدونه جماعت خودش هزار رنگه....!

مگه الکیه.....!!؟

آدم محو بشه.......بی رنگ بشه.....بهتره که....!

Hey you.......yes...you....

Who's still waiting there

What's your aim?

What's your goal?

What r u fighting for??
Tell me....would u pleasee?????????????????

Shit....

See....u have nothing to say....u r numb.....Im unaccustomed to every single thing that belongs to u....to ur fucking beliefs...

yes....u r so farrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr from me.....so far from my feelings.....cuz u wanted to abandon me at a very unsuitable spot......u makes urself far ..

   + مریم ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

 

"هست "  را اگر قدر ندانی میشود  "بود"
و چه تلخ است هستی که بود شود
و دارمی که داشتم...

   + مریم ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
comment نظرات ()

انتظار واسه .....!؟!

چقد بده...!
یه سری اتفاقا تو زندگی هس که انگار باید بیوفته.....!همین که باید منتظر بشینی ببینی اتفاقی قراره بیوفته یا نه خودش یه اتفاقه!!!!

ینی یجورایی باید یه چیزی بشه ......!!یا اتفاق بیوفته یا نیوفته..!!!

ینی نمیتونی منتظر "هیچی"باشی!!!!چقد سخت شد...!

//مثلن چرا دور و بریای آدم یا باید از تو خوششون بیاد یا نیاد؟!!!نمیشه اصن مقوله ای راجع به خوش اومدنه آدما.....مایه گذاشتن یا نذاشتن اونا واسه تو..اصن وجود نداشت؟!

چرا همش باید به این فک کنیم که دیگران چیکار کردن؟؟!!!نمیشد اصن "دیگران "نبودن.؟

چرا معیار رفتاره ما با "دیگران" رفتار اونــــــا با ماست؟!..........چرا از اینکه اونجوری که میخایم باشیم می ترسیم...واقعا میترسیم... //

//یا مثلن...چرا ما باید همیشه منتظره یه چیزی باشیم!؟منتظـــــــره خوبی..منتظـــــره بدی....منتظـــــــــره کسی که بیاد مارو درک کنه....؟!!افک کن اگه این انتظار وجود نداشت.....اگه تنها کاری که میکردی اطمینان به حس ات بود...هیچ انتظار بی پایانی پیش نمیومد..........!//

                          ما فقط منتظر اتفاقایی هستیم که همین انتظــــــــــــار......

همه چیو میسوزونه.........

   + مریم ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٧
comment نظرات ()

خودِخودم....

تازگیا گرفتار یه حســــــــــــــــِ جدید شدم!!

   + مریم ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

تفاهم

 چه نادانند کسانیکه می پندارند محبت زاییده معاشرت طولانی و همراهی پیوسته است.محبت زاییده تفاهم روحی است.اگر این تفاهم در لحظه ای شکل نگیرد...در یک سال و حتی در یک نسل هم شکل نخواهد گرفت.

   + مریم ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

نگاه تو

وفنجانی قهوه تلخ می پاشم بر چهره اندوه گرفته شب...که خواب از سرش بپرد شاید و به یاد بیاورد هر آنچه افسوس که در من است.......

افسوس که اندوه شب را هیچ قهوه ای بهم نمیزند جز نگاه تو.......

   + مریم ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

فاصله

افسانه را رها کن.......

دوری و دوستی کدام است؟!

فاصله هایند که دوستی را می بلعند...

                                         تو اگر نباشی....................

دیگری جایت را پر میکند...!!

           به همین سادگی...!

   + مریم ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٦
comment نظرات ()

سه پیشنهاد...

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود.

 اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.

 بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم.

حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

   + مریم ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد