sad eyes
لال
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد،
لال می شوی.
جماعت....چه رنگیه؟!
میگه همرنگ جماعت شو.......نمیدونه جماعت خودش هزار رنگه....!
مگه الکیه.....!!؟
آدم محو بشه.......بی رنگ بشه.....بهتره که....!
Hey you.......yes...you....
Who's still waiting there
What's your aim?
What's your goal?
What r u fighting for??
Tell me....would u pleasee?????????????????
Shit....
See....u have nothing to say....u r numb.....Im unaccustomed to every single thing that belongs to u....to ur fucking beliefs...
yes....u r so farrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr from me.....so far from my feelings.....cuz u wanted to abandon me at a very unsuitable spot......u makes urself far ..
"هست " را اگر قدر ندانی میشود "بود"
و چه تلخ است هستی که بود شود
و دارمی که داشتم...
انتظار واسه .....!؟!
چقد بده...!
یه سری اتفاقا تو زندگی هس که انگار باید بیوفته.....!همین که باید منتظر بشینی ببینی اتفاقی قراره بیوفته یا نه خودش یه اتفاقه!!!!
ینی یجورایی باید یه چیزی بشه ......!!یا اتفاق بیوفته یا نیوفته..!!!
ینی نمیتونی منتظر "هیچی"باشی!!!!چقد سخت شد...!
//مثلن چرا دور و بریای آدم یا باید از تو خوششون بیاد یا نیاد؟!!!نمیشه اصن مقوله ای راجع به خوش اومدنه آدما.....مایه گذاشتن یا نذاشتن اونا واسه تو..اصن وجود نداشت؟!
چرا همش باید به این فک کنیم که دیگران چیکار کردن؟؟!!!نمیشد اصن "دیگران "نبودن.؟
چرا معیار رفتاره ما با "دیگران" رفتار اونــــــا با ماست؟!..........چرا از اینکه اونجوری که میخایم باشیم می ترسیم...واقعا میترسیم... //
//یا مثلن...چرا ما باید همیشه منتظره یه چیزی باشیم!؟منتظـــــــره خوبی..منتظـــــره بدی....منتظـــــــــره کسی که بیاد مارو درک کنه....؟!!افک کن اگه این انتظار وجود نداشت.....اگه تنها کاری که میکردی اطمینان به حس ات بود...هیچ انتظار بی پایانی پیش نمیومد..........!//
ما فقط منتظر اتفاقایی هستیم که همین انتظــــــــــــار......
همه چیو میسوزونه.........
خودِخودم....
تازگیا گرفتار یه حســــــــــــــــِ جدید شدم!!
تفاهم
چه نادانند کسانیکه می پندارند محبت زاییده معاشرت طولانی و همراهی پیوسته است.محبت زاییده تفاهم روحی است.اگر این تفاهم در لحظه ای شکل نگیرد...در یک سال و حتی در یک نسل هم شکل نخواهد گرفت.
نگاه تو
وفنجانی قهوه تلخ می پاشم بر چهره اندوه گرفته شب...که خواب از سرش بپرد شاید و به یاد بیاورد هر آنچه افسوس که در من است.......
افسوس که اندوه شب را هیچ قهوه ای بهم نمیزند جز نگاه تو.......
فاصله
افسانه را رها کن.......
دوری و دوستی کدام است؟!
فاصله هایند که دوستی را می بلعند...
تو اگر نباشی....................
دیگری جایت را پر میکند...!!
به همین سادگی...!
سه پیشنهاد...
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود.
اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.
بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم.
حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.
پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور
سرشماری
مامور سرشماری : شما از اینترنت استفاده می کنید؟
زن : نه شکر خدا
مامور سرشماری: بچه هاتون هم از اینترنت استفاده نمی کنند؟
زن: نه خانم. ما بچه هامون رو درست تربیت کردیم
خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم
خداوندا
... من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقیهای این دنیا میترسم
خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم
خداوندا
من از مرگ محبت ،من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک میترسم
خداوندا
من از ماندن میترسم ،من از رفتن میترسم
خداوندا
من از خود نیز میترسم
خداوندا پناهم ده
دوره همخوابی...؟!
دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند
ولی هرگز خواب هم را نمی بینند . . .!
ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی دونیم چیزی را از دست دادیم.....
یه ذره فک کن!!!!چه عمقی ی ی ی ی داره!...!!!
گاهی یک پیام و شاید گاهی یک انتظار دلیل خوشحالی باشه و گاهی منتظر یک خبر بدی و خبری بهتر میشنوی.... گاه تلفن همراهت بر روی میز زنگ نمی زند و گاه تلفن خاموش درون کمد زنگهایی میزند که نباید بزند....... همه چیز نشان از بی خبری من می دهد . گاه در جایی وارد میشوی و بیان میشود این همانیست که من می گفته ام و شاید در دل به این می اندیشید که من چکار کرده بوده ام که مجازات این است ......همه چیز دل تنگیهای شبانه را در دلتنگیهای یک روز بارانی تغییر می دهد ......
← صفحه بعد
نظرات ()
